تبليغاتX
مونجمئوکمومو

POWER BY :
BLOGFA.COM

این وبلاگ هک شده

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه انديشه ام انديشه فرداست

وجودم از تمناي تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب وبيدار است

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز

خيالم چون كبوتري وحشي مي كند پرواز

رود آنجا كه مي بافند كولي های جادو ، گيسوي شب را

همان جاها، كه شب در رواق كهكشان ها عود مي سوزند

همان جاها، كه اخترها ، به بام قصرها ، مشعل مي افروزند

همان جاها، كه راهبانان معبدهاي ظلمت نيل مي سايند

همان جاها، كه پشت پرده شب ، دختر خورشيد فردا را مي آرايند

همين فرداي افسون ريز رويائي

همين فردا كه راه خواب من بسته است

همين فردا كه روي پرده پندار من بيدار است

همين فردا كه ما را روز ديدار است

همين فردا كه مارا روز آغوش و نوازش هاست

   همين فردا ، همين فردا.......

.....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زمان ، دربستر شب ، خواب و بيدار است 

سياهي تار مي بندد

چراغ ماه ، لرزان ، از نسيم سرد پاييز است

دل بي تاب و بي آرام من ، از شوق لبريز است

به هر سو ، چشم من رو مي كند : فرداست

سحر از ماوراي ظلمت شب مي زند لبخند

قناري ها سرود صبح مي خوانند

.....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه :

       ترا ، از دور مي بينم كه مي آیي

                ترا از دور مي بينم كه مي خندي

                         ترا از دور مي بينم كه مي خندي و مي آيي

.....نگاهم باز حيران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

ترا در بازوان خويش خواهم ديد

سرشك اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست

برايت شعر خواهم خواند

برايم شعر خواهي خواند

تبسم هاي شيرين ترا ، با بوسه خواهم چيد

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد ...

 

 

سلام

خوبید یه خبر با حال حتما به سایت زیر یه سر یزنید ضرر نداره بابا کاملا فارسی هست

کیلیک کن تا پول دار شی امتاحانش مجانیه

پلکهای خسته ام راکه می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدارپنجره گره می خورد.((بازباران می بارد)) وحسی ناشناخته همراه حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.نا خواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند؟!

رطوبتی دلچسب کف دست هایم را از پاکی پر می کند؛دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خوردو در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.زیر لب آهسته زمزمه می کنم((باران , باران))

انبوه ابر های سر گردان در خاکستری مه آلود آسمان بروسعت تنهاییم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا, ابرهارا,هزاران قطره باران را و تمامخاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند..سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن؛سفری به لحظه با شکوه گذر پرشتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان ؛سفری به یک لحظه عشق ،به یک بار پرواز.در سادگی یک نگاه پاکی یک دل و شکوهیک دلدادگی معنا میابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر توانی که می تواند تمام غبار اندوه را از آینه جانم پاک نماید می تواندصفحه سیاه دفتر خاطراتم را پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.

شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خئابها یم باران ببارد.

 

به تو من می رسم از یک شب نیلوفری

 

                     به تو می رسم از این راه خاکستری

 

                                         به تو که خاطره هامو به همیشه می بری

بچه ننه

از موقعی که وارد زندگی شدم بدطوری خودمو وابسته به مادرم دیدم طوری که دوستا یا فامیلا به من می گفتن بچه مامانی.نمی دونم چه حسی بود چه چیزی بود که نمی ذاشت یک لحظه هم ازش دور شم حتی وقتی می رفتیم خونه عموم که نزدیک بهشت زهرا بود عصر که بزرگا می رفتن بهشت زهرابچه ها می موندنخونه من نمی تونستم با مامانم می رفتم حتی اگه نمی ذاشتن شروع می کردم به گریه کردن تا 10 سالگی خیلی راحت برا مامانم گریه می کردم ولی کم کم فاصله گرفتم تا سن 19 سالگی برا دانشگاه دیگه کامل از اون جدا شدم .

همه چیز از مادر شروع میشه هستی از اوونه ولی یه چیز باعث می شه که آدما مارو فراموش کنن اونم عروس هست.

 

این شعر رو هم که از خودمه تقدیمش می کنم به همه ی مادرا:

 

وقت غروب و تنهایی تو یارمی            وقتی به تو نیاز دارم کنارمی

تویی خورشید آسمون زندگیم               تویی سازنده ی مردانگیم

بی تو نخواهم زنده بود                      بی تو از زندگی نخواهم برد سود

وقتی به من تو می زنی لبخند               تو می کنی مرا به خود دلبند

تویی بعد از خانه ی خدا قبله ی بشر      تو می کنی دوری از دشمنییو شر

می پرستم همچو یک بت تورا           با جانو دل گوش می دهم لالایی تورا

هستی من ای تمام باورم

                              تمام وجودم ای ما د ر م

  یاسر ۲۰ساله می شود

اول سلام دوم ببخشید که یک ماه نبودم کلی درس خوندم دیگه چشم واسم نمونده. دلم برا وبم خیلی تنگ شده بود دلم برا تو هم خیلی تنگ شده بود. آره: خودتو می گم چرا اینطوری نگاه می کنی! خوب با خودتم!! دلم برات یه ذره شده بود بازم که متحیرانه نگاه می کنی ! بابا اصلا بی خیال...وای چه قدر خسته هستم دیگه جون برام نمونده.امروز بعد از 9 ماه برگشتم شهرم که تا 3 ماهه دیگه اهواز نرم.خانواده ی عموم همه ناراحت بودن که داشتم می یومدم دختر عموم که تو دانشگاه رفتم ازش خداحافظی کنم نزدیک بود گریه کنه خودمم بغض گلومو گرفت ولی جلو خودم گرفتم...وای از روزی که دانشگاهم تمام بشه و دیگه بخوام ازشون جدا بشم.

امتحانا رو هم خوب دادم جز زبان که اصلا علاقه بهش ندارم فکر کنم 13 بگیرم.انیورسال 17 گرفتم.ریاضی 16 یا 17 می گیرم ریخته گری 18 می گیرم  اصول ایمنی و قوانیین که 1 واحدین دوتا رو 20 می گیرم ولی اصول یک غیبط دارم که یک نمره کم می کنه.ادبیات عمومی هم که با استاد لویمی مامانه آراد داشتم 18 می گیرم ولی قول داد20 کنه فیزیکم 16 می گیرم فکر کنم معدلم بالا 17 بشه اگه شد ترمه دیگه 24 واحد می گیرم.

راستی از بنزین چه خبر؟؟

به قول احمد محمودی نژاداصلاح می کنم محمود احمدی نژاد که گفت وقتی به شهرم برگشتم انگار ماهی بودم که به اقیانوس بازگشتمه منم امروز اینطوری شدمه.

*************************************************

وای خدا دارم 20 ساله می شم. خیلی خندم می گیره چقدر زود پیر شدم. همین روزاست که می بینی مردم.ولی خدایی خیلی باحاله که عدد یکه سمت چپ سنم به دو تبدیل میشه.همیشه از اینکه نزدیک به روز تولدم می شدم خیلی خوشحال می شدم ولی نمی دونم چرا الان حسه بدی دارم احساس می کنم خیلی بزرگ شدم چقدر زود گذشت. انگار همین دیروز بود که تازه رفتم اول...

خاطره های زیادی تو روزای تولدم دارم ولی ساله گذشته از همه تولدام با حال تر بود چون: 16 تیر هم امتحانه کنکور داشتم هم تولدم بود... فکر کن ؟؟؟!!!!!! وای که چه حالی داشتم.......... ( نمی خوام حتی بهش فکر کنم.)

راستی من ساعت یک شب بدنیا اومدم.مامانم می گه پرستاری که روز اول از من نگه داری می کرد خیلی ازم خوشش  اومده بود. مامانم میگه خیلی خوشگل بود. 

می گن وقتی دیگه داشتم بدنیا می یومدم همه جمع شدن برام اسم انتخاب کنن اول یاسین رو انتخاب کردن بعد گفتن شهریار همه قبول کردن ولی مادر بزرگم گفت نه چون اسم بابا بزرگم بود که فوت کرد خلاصه شدم یاسر که دختر خالم انخاب کرد.

من متولد بیمارستان شیر خورشید مسجد سلیمانم که الان اسمش تبدیل شده به 22بهمن.

 

قابل توجه بعضی ها:::

من عاشق ماه تیر هستم یه روز ماه تیر رو با 11 ماه دیگه عوض نمی کنم تو دفتر خاطراتم اسم کسایی که تو تیر بدنیا اومدنو نوشتم::

1 تیر پسر خاله ی بابام بهنام

3 تیر علی پروین و هدیه تهرانی و فرزاد فرزین

4 تیر کیمیا دوست دختر دوستم

6 تیر داداشه کیمیا که 4 سالش هست

7 تیر مبینا دختر دائی دختر عموم که دختر پسر خاله بابام میشه (نتیجه فنی :زن عموی من با پسر خاله ی بابام خواهر برادرن)

10 تیر دامون دوستم

11 تیر سپهر پسر دختر خاله بابام و عیوب دوستم

16 تیر خودممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

17 تیر دختر خالم که وکیل هست

19 تیر مریم دوست کیمیا

25 تیر فرشاد شوهر دختر عمه بابام

27 تیر دختر خاله دامون که اسمشو بلد نیستم

30 تیر دختر خاله پیمان دوستم

حالا اگه شما هم تیری داشتین بهم بگین

می خوام تو سنه جدیدم کاملا فرق داشته باشم...هنوز تصمیم نگرفتم که ادامه بدم تو کاره وب ولی اگه ادامه دادم دیگه مثله اول نیستم هر کس احترام بزاره احترامشو دارم.دیگه نه کسی منت روو سرم بزاره نه منت بکشم.خلاصه دنیا عوض شده ما هم عوض شیم.خوب اولین تغییرمم نشونتون بدم:متن پایین از خودمه معمولا وقتی فشار درس  رو من باشه شاعر می شم.اگه خوب بود بگین باز بزارم 14 تا دیگه شعر گفتمه:

دوباره خزان آمد,آمدو بردخاکستره عشقم را که بر کف کوچه های قلبت بود...برد آن روزها را مهربانیی آن دلهارا

بدان که هنوز در زیر این خاکستر سوزی ز عشقم شعله دارد کافیست بادم زنی با آمدنت...دوباره شعلور خواهد شد آن عشقه خاکستر شده...آری من ققنوسی ز عشقتم کافیست بسوزانی مرا تابسوزمو بسازم خود را از گرمای وجودت

      بسوزان

            بسوزان

                  بسوزان وجودم را!!!!

شعرو هم تقدیم می کنم به زندگی خودم!!

Y.M.SH